من بعد چندین ماه بهتره بگم چندین سال
دوباره اومدم ولی نمی خوام اپ کنم.
دونبال اسپانسر واسه چاپ مطالبم میگردم..............
|
سلام
من بعد چندین ماه بهتره بگم چندین سال
دوباره اومدم ولی نمی خوام اپ کنم.
دونبال اسپانسر واسه چاپ مطالبم میگردم..............
+ نوشته شده توسط مجتبی در پنجم مرداد 1390 و ساعت
13:27 |
به زندگی می اندیشم از انچه خواهم بود خبری ندارم همیشه سفر کردن از دنیا مثل تقدیر بوده تقدیری که هیچ کس از ان خبری ندارد اینو روپیشونیم نوشته اند زندگی مانند جگلی است که ریشه ندارد واسه من فرقی نداره هر جا باشم تنهایم به این خوشم که شاید فردا رو ببینیم تقویم ها رو خط خطی می کنم تا عمرم به پایان برسد یک روز بلاخره باید هجرت کنم اونوقته که متوجه میشوم که دنیا مثل اسمونه همیشه غروب داره. + نوشته شده توسط مجتبی در بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت
14:11 |
۲۳ اردیبهشت روز تولدمه.
این عکس رو یکی از دوستان برام فرستاده. دستت درد نکنه ممنون.
+ نوشته شده توسط مجتبی در بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت
16:49 |
بگو از انچه خواهی بود ولی من شخصی نفرت انگیز هستم من سینه خیز از درونم بیرون می ایم و سراسر جسم کثیف است من یک نفرین کامل هستم برای کنترول طاعون و بذری گل الود هستم من سینه خیز بر زمین می رویم و در جایی که خورشید کوبیده نمی شود فرو می روم تا درون یک کلوخ به یک خواب زمستانی دچار شوم راحت تر گمان کن من یک منفور هستم همانند یک حشره ی موذی بدبو من را یک پسر بچه ی شیطان صدا بزن و صحیح و تندرست کنار من بشین وقتی من به سبک های ویرانگر او سپری می کنم ولی به من بگو سگ های شکاری به چه می اندیشند. + نوشته شده توسط مجتبی در پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت
9:39 |
تمام کودکی ام زندگی ام واندیشه ام تار و پود شده از کشتار از وقتی چشم گشودم خاک را خون دیدم وعشق را نفرت هرگز ناراحت نمی شوم چون از وقتی اموختن را اغاز کردم دانش یک افسانه بود افسانه ای بزرگ از یک کشتار بزرگ با اره برقی با استدلالی سرد به همراه احساسی شیرین هیچ گاه ایینه ای وجود نداشت تا خود را بشناسم ولی می دانم خشمگین تر از ان چیزی را نمی شود تصور کرد وچشمانی که اشک هایش نیز قرینه ندارد ودستانی برای همیشه مشت و سرخ تا این افسانه را حقیقت بخشد و این قلاف فلزی باز است تا ابد برای زنده بودن برای عصبانی بودن و برای نفرت داشتن و می دانم برای پوچ بودن+ نوشته شده توسط مجتبی در ششم اردیبهشت 1388 و ساعت
20:10 |
من زندگی را خود بین وعبث سپری می کنم
هر رویا فقط وهم می افریند تمام زندگی من مستعد است برای هر گونه افسردگی می دانم من زاییده شدم تا تلف شوم ولی حالا تو را گم کرده ام و این نشان می دهد تحمل کردن بسیار دشوار است وقتی احیا می کنم و می بینم که تو نیستی فکر می کنم شاید تو بیزار و خسته رشد کرده ای و حالامی گوید ما در میانه هستیم اما من به اخر رسیده ام. + نوشته شده توسط مجتبی در سی ام فروردین 1388 و ساعت
9:56 |
دوباره در اشوب تنها یی ام به رویاهایم می اندیشم
رویاهایی نابکار هنگام شب زنده داری رویاهایی بسیار شبیه به انچه به ان دوزخ می گویند رویاهایی که پس حقیقتشان افسانه شده اند همیشه اتفاق می افتاد تا خواب ببینم باران را بارانی را که به دستهای او راهی نداشت باغ را باغی میان یک کویر پر از شن عشق را عشقی که مانند لحظه ها از میان دستانم می گذرد واتشی را که همواره زبانه می کشد و من پی بردم که هیچ چیز دیگری مثل ان اتش به نظر نمی رسد من با درد شب را سپری می کنم و سایه ی او را تجسم می کنم که به شکل خواسته های من حرکت می کند و هر یک از حجاب های او با هم پیمان می بندند تا مرا شکنجه دهند هنگامی که او قدم در راه بزگشت می گذارد راهی پر از رویاهای من رویاهایی که به اسبی سیاه و خستگی ناپذیر متصل اند همراه با استدلالی به سختی قلب من او را می بینم...! و چشمانم را می بندم و از خود می پرسم ایا همه ی این مستی های شیرین از عشق او بود و ایا این حافظه ی بهشتی همیشه به رویاهای من سفر می کند.
+ نوشته شده توسط مجتبی در بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت
9:59 |
خیلی نزدیکم و اهمیتی ندارد که چقدر دور هستم نمی توانم زیاد از وجودم دور بمانم تا ابد به انچه هستیم اعتماد می کنیم و دیگر هیچ چیز مهم نیست هرگز اینقدر و به این روشنی وجودم را نگشاده بودم زندگی مال ماست پس به راه خود زندگی می کنیم همه ی این حرف ها را فقط نمی گویم و دیگر هیچ چیز مهم نیست اعتمادی را می جستم که در وجود تو یافتم هر روز برای ما یک چیز تازه و نو است ذهنت را به سوی دیگر گاهی متفاوت بگشا و دیگر هیچ چیز مهم نیست هرگز به انچه می گویند توجهی نکردم هرگز به بازی هایی که می کنند توجهی نکردم هرگز به انچه انجام می دادند توجهی نکردم هرگز به انچه انجام می دهندتوجهی نکردم و من انها را میدانم. + نوشته شده توسط مجتبی در بیستم فروردین 1388 و ساعت
13:47 |
|
|